سیاهمشق ۲۳
نه
از ستارهها و از ماه
نه
از کویر و نه از دریا
نه
با چراغ در شهر
نه...
از
آینهها بپرس انبوه آه را...
زمستان 1388
معرفی کتاب
یکی
از دردهای اصلی جامعۀ ما دوستنشناسی است. بیش از دو سال از بیماری شدید احمد
عزیزی میگذرد ولی نمیدانم چند نفر از کسانی که از آخرین حیلههای ماسونی و
صهیونیستی و هالیوودی باخبرند اصلاً نام او را میشناسند.
در نوجوان...
یونس
چه
قدر بزرگ بودی
آنچنان
که گیسوان جنگل را
با
نام کوچکت شانه میزدی
با
تو زمانه چهها کرد یونس
ولی
تو هرگز
هرگز
با مردمت قهر نکردی
و
نهنگها از غم ندیدنت خودکشی کردند
چه
قدر بزرگ بودی
که
حتی تاب نیاوردی
نامردها
خلخالی
را از پای زنی درآورند
ولی
کوههای خلخال هم به تنهاییات رحم نکرد
باران
همیشه از چشمهای تو میافتاد
وقتی
دختر یتیمی سراغ پدر...
مثل لحظۀ تولدت
مثل ناگهان اتفاق چشم تو
در درون قلب ناگزیر من
مثل لحظۀ تولدت
من در انتظار روز تازهای نشستهام
من از این همه من و تو و تو و من و ضمیرهای مفرد جداکننده خستهام
راز اتفاق سرنوشت در کرانۀ بهشت و آرزو
نه من و نه تو، که ماست
"ما" ضمیر منجی گزارههای غمزده
"ما" شروع عشقهای بیکرانۀ ترانههاست
پنجشنبه 2 دی 1389
پینوشت (پرت
و پلاهای این روزهای ...
من زندهام هنوز و غزل فکر میکنم
گفته بودم که بی لطفت ای دوست، غرق در
یأسم و جان ندارم
غرق در آتش اشتیاقم، بیپناه تو سامان
ندارم
سخت مأیوسم از هر که جز توست، ناامیدم
مکن هرگز ای دوست
من به جز تو بدین ناخدایان، قدر یک ذره
ایمان ندارم
شکر من بدتر از کفر نعمت، توبهام خود
گناهی بزرگ است
آرزوهای دل من حقیرند، جز تبِ گندم و نان
ندارم
وقت شادی به غفلت گذشت و غافل از لطفهای
تو بو...